همسر بانوی جانباز 70 درصد در گفتگو با حیات: نفس کشیدن همسرم برای زندگی ما کافیست
نفس تو برای زندگی ما کافی است. محمد چترسیمین همسر بانوی جانباز 70 درصد و پدر شهید اذر چترسیمین با بیان این مطلب خطاب به همسر جانبازش به پایگاه اطلاع رسانی حیات گفت: وقتی فهمیدم همسرم در اثر بمباران خرم اباد تا اخر عمر باید بر روی ویلچر بنشیند خدا را شکر کردم که زنده است زیرا نفس او برای زندگی ما کافی بود.
محمد چترسیمین همسر جانباز 70 درصد قطع نخاعی گفت: هنگامی که همسرم مجروح شد بالای سرش ایستادم و به او گفتم نفس تو برای زندگی من و فرزندانم کافی است.
محمد چتر سیمین پدر شهیده و همسر صدیقه دشت، بانوی جانباز70 درصد قطع نخاعی است که به همراه همسر و فرزند خود دریک اردوی چهار روزه بانوان جانباز 70 درصد که بنیاد شهید و امور ایثارگران ترتیب داده به مشهد مقدس سفر کرده است، وی در حاشیه این اردوبه خبرنگار حیات گفت: قبل از ازدواج با صدیقه خانم یک بار او را دیدم و با یک نگاه عاشقش شدم و با او ازدواج کردم. ما زندگی ساده و خوبی در خرم اباد داشتیم من در راه آهن کار می کردم و در دوران دفاع مقدس مهمات به جبهه های جنگ می بردم و بنابراین اکثر اوقات همسر و سه فرزندم مریم و معصومه و آذر در خانه تنها بودند.
وی در خصوص نحوه جانبازی همسرش گفت: من طبق روال روزهای عادی در راه اهن مشغول کار بودم که از همکاران خبر وقوع انفجاری را در منطقه مسکونی مان شنیدم البته محل و زمان انفجار را نمیدانستم ! ولی کارهایم را انجام دادم و با عجله به خانه آمدم اما ناگهان شوک شدم چون دیگر خانه ای وجود نداشت! بمب در حیاط خانه آرزوهایم منفجر شده بود ،از خانه امیدم، تلی از خاک و آوارهایش به جا مانده بود، به سرعت به جستجوی همسر باردار و فرزندانم پرداختم، مریم 11ساله و معصومه 4 ساله ام را یافتم اما نه خبری از دخترک 6 ساله ام بود و نه از همسرم، می گفتند همسرم زیر آوار است ، بعد از مدتی که لودر مشغول اواربرداری بود پیکر بی رمقش نمایان شد به سرعت همسرم را با هلی کوپتر به اهواز انتقال دادند من نیز با عجله عازم اهواز شدم .
وی ادامه داد: بسیار آشفته و پریشان حال، نگران جان همسر و بچه بودم، در اهواز با پرس جوی فراوان توانستم بیمارستان محل بستری همسرم را پیدا کنم ، به بیمارستان رفتم و همسر غصه دارم را روی تخت دیدم ، خدارو شکر کردم که زنده است با ناراحتی بسیاربه من گفت: قطع نخاعی شده ام به او گفتم فقط باش و نفس بکش ، نفس کشیدن تو برای من و فرزندانم کافیست، من خوشحال بودم که زنده است انگار تمام دنیای را به من داده بودند.
پدر شهید اذر چترسیمین با اشاره به نخاعی شدن همسرش توضیح داد: مهره های کمر همسرم کاملا خورد شده بود. دکتر همسرم گفت: او دیگر نمیتواند راه برود و تا آخر عمر روی ویلچر می نشیند ، نمیدانستم در ان لحظه باید چه کنم یا چه بگویم فقط زنده بودن او برایم مهم بود.
وی افزود: بعد از اهواز همسرم برای ادامه درمان به اصفهان و سپس تهران منتقل شد روزهای بسیار سخت و دردناکی بود. در بیمارستان از اقوام جویای حال فرزندانم بودم ، دو دخترم را با چشمان خودم دیده بودم اما آذر شش ساله ام را نه، مدام جویای او و حالش بودم تا خبر دادند از زیر آوار در حالی پیدایش کردند که معصومانه به اسمان پرکشیده بود. شرایط غیر قابل تحمل بود همسرم قطع نخاع و فرزند خردسالم و بی گناهم شهید شده بود اما این که نفس می کشید امید زندگی من بود.
صدیقه دشت، بانوی جانباز 70 درصد خرم آبادی در ادامه صحبت های همسرش از ان روز هولناک گفت: مریم من مدرسه بود و من با دو دختر دیگرم آذر و معصومه در حال آماده شدن برای رفتن به منزل خواهر شوهرم بودیم جلوی در حیاط ایستادم تا اذر بیاید همین که رسید صدای مهیب بسیار هولناکی را شنیدم ناگهان همه جا را گرد و غبار گرفت و خانه اوار شد زیر اوار، دردی را در خود حس می کردم که لحظه به لحظه بیشتر میشد پیوسته بیهوش می شدم و به هوش می امدم فقط میشنیدم که مردم در حال جستجوی من بودن توان صحبت نداشتم.
این بانوی جانباز افزود: بعدها متوجه شدم دختر ٦ ساله ام آذر ترسیده، فرار کرده و زیر اوار دیوار خانه همسایه شهید شده بود ولی معصومه زنده ماند. خاطرات تلخ ان روز از یادم نمی رود.
وی در مورد فرزندی که در ان زمان او را باردار بود توضیح داد و خاطرنشان کرد: من در ان دوران چهارمین فرزند خود را باردار بودم، با این که مهره های کمرم شکسته بود و درد وحشتناکی را تحمل می کردم اما خداوند به من کمک کرد و توانستم فرزند چهارم خود را سالم به دنیا بیاورم اسم آذر فرزند شهیدم را بر این نوزاد گذاشتم تا یاد و خاطره شهیدم برایم زنده باشد.
وی در خصوص آذر فرزند شهید خود یاداور شد: آذر تازه وارد شش سالگی شده بود که شهید شد دختر عجیبی بود از کودکی رفتارش با بقیه فرق داشت هر هفته باید به نماز جمعه می رفت خیلی علاقه داشت که در نماز حضور داشته باشد نمیتوانست نماز بخواند اما همیشه به نماز جمعه می رفت حرف های بسیار عجیبی هم می زد ، قرار بود عمه اش به دیدار امام راحل برود انقدر برای دیدن امام راحل گریه کرد که بالاخره پدرش او را به راه آهن برد و به عمه اش سپرد تا او را هم با خود ببرد. فرزندم که خیلی به من وابسته بود از من جدا شد و با عمه اش به دیدار امام راحل رفت. وقتی از دیدار برگشت همیشه می گفت : مادر جان عمر من برای امام باشد می پرسیدم میدانی این حرف یعنی چی ؟ می گفت یعنی خدا عمر من را بردارد و به امام بدهد، از تعجب می ماندم چه بگویم ، این حرف ها از یک دختر 6 ساله بعید بود !
بانوی جانباز 70 درصد تصریح کرد: از سال 62 تا به امروز روی ویلچر نشسته ام که واقعا سخت است ، اما ناراحت نیستم از خدا خواستم به من توانایی تحمل و قدرت انجام کارهایم را بدهد. تا امروز با توکل به خدا خودم تمام کارهایم را انجام داده ام و شکر خدا را هم به جا اورده ام .
وی خطاب به همسرش گفت: همسرم برای ما زندگی بسیار خوبی مهیا کرده است او همیشه کنار من و قوت قلب من است امروز در حضور شما از او تشکر میکنم و می گویم خیلی دوستت دارم و قدردان ایثارگری هایت هستم.
همسر جانباز و پدر شهیده به صحبت های بانو ادامه داد و افزود: همسرم در زندگی خودش تمام کارهایش را انجام میدهد و من فقط در کنار او هستم زندگی بسیار خوبی دارم با یک نگاه عاشق همسرم شدم و هنوز هم عاشقش هستم و با تمام وجودم دوستش دارم جوانان باید بسیار مراقب همسران خود باشند به دنبال آرامش باشند تا از زندگی لذت ببرند.
این زوج ایثارگر خطاب به جوانان گفتند: اگر میخواهید در عزت و سربلندی زندگی کنید گوش به فرمان رهبری باشید و آرمان های شهدا را بشناسید و ادامه دهید.
گفتگو از نرجس محمدی